داستان کوتاه و آموزنده 

 

آهنگری با وجود رنجهای متعدد و بیماری اش عمیقا به خدا عشق می ورزید. روزری یکی از دوستانش که اعتقادی به خدا نداشت،از او پرسید....

 

............................................

 

خواب دیدم قیامت شده است. هرقومی را داخل چاله‏ای عظیم انداخته و بر سرهر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند الا چاله‏ ی ایرانیان. خود را به عبید زاکانی رساندم و ...

 

.........................................................ادامه در ادامه مطلب....................................................

 

منبع اصلی مطلب : سرگرمی
برچسب ها :
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

آینا گروه : دو داستان 3